تبليغاتX
مثبت بی نهایت - وبلاگ مهدی رنجبر
صفحه نخست      |       بایگانی وبلاگ      |       لیست مطالب      |       تماس با من      |       درباره من
با استاد محترم درباره چهارشنبه سوری بحث میکردیم که چهار شنبه سوری از رسوم کهن ما ایرانی بوده و هست و نباید عوض بشه، نباید با کارهای ناشایست اونو خراب کنیم و باید به سنت های پیشینیان مون احترام بذاریم و از این حرفا که یکدفعه رضا که از همه جا بی خبر بود و متوجه استاد هم نبود وارد جمع شد و گفت مهدی ترقه گاوی ها رو جور کردی یا نه؟! سعید هم سیم ظرف شویی رو ردیف کرده!!


5:28 PM |
دوشنبه 30 فروردین1389
موضوع: خاطرات دانشگاه
چند ترم پیش که ساختمون جدید دانشگاه رو داشتن می ساختن، کارگران و بناهای زیادی برای دانشگاه ما زحمت می کشیدن. البته یه تعدادیشون هم هنوز هستن و مشغول به کار؛ این عزیزان واقعا محترم بودن و خیلی خیلی خوش برخورد و مهربون؛ مخصوصا در ابراز احساسات و بیان خوش آمد گویی به همه دانشجویان به مناسب سال جدید و ترم جدید و ... 
چند ترم پیش شایعه شده بوده که یکی از نقاش های محترم روی دیوار یکی از کلاسهای تازه تاسیس قلب و ... کشیده و یکی از عزیزان کارگر هم از یکی از دخترها وسط حیاط دانشگاه خواستگاری کرده!

پ.ن: و خداوند زنان را آفرید تا...

لینک بی ربط:
مرد دو زنه


5:48 PM |
دوشنبه 6 مهر1388
موضوع: خاطرات دانشگاه
یه سري از دانش آموز هاي مدارس دخترونه رو آورده بودن برای ديدن نمايشگاه. اينا هم که با جو غرفه های پیام نور و دانشجوهاش و البته دست آورداش! حسابي حال کرده بودن، بعد مدرسه می پیچوندن و یه سر میومدن نمایشگاه. يکيشون مي گفت: اگه شده از وقت لاک زدن و آرایشم ميزنم، درس ميخونم تا پیام نور قبول شم!!!
یکی از دوستام می گفت: با اين اوضاع که من مي بينم کم مونده ملت، ظهرا قابلمه و پیکنیک بردارن و با خانواده بيان و نهار رو توي دانشگاه بخورن. این پیام نور هم بدجوری داره فاز میده!!

پ.ن: چند وقت پیش نمایشگاه بین المللی مشهد میزبان دانشگاه ها و دانشجویان سراسر کشور بود.


9:58 PM |
چهارشنبه 16 اردیبهشت1388
موضوع: خاطرات دانشگاه
امتحان صنعتی1 داشتیم و یکی از دوستان هی از پشت سر می گفت: مهدی ... مهدی ... انقدر تابلو کرد که مراقب جلسه رو به من کرد و گفت: ببین چه کارت داره بیچاره! برگشتم طرفش که گفت: سلام مهدی جان! کی اومدی؟!

لینک بی ربط:
به امید شما
ساز مخالف 


1:4 PM |
جمعه 9 اسفند1387
موضوع: خاطرات دانشگاه

داشت نگام میکرد. سنگینی شو حس میکردم. وقتایی که یهو سر می چرخوندم حس میکردم 2تا چشم آبی میبینم که محو میشه. میدونستم حواسش همیشه بهمه. یه سری خودش آروم بهم گفت تا آخرش کنارم هست. چه مراقب گیری بود!


11:53 AM |
چهارشنبه 2 بهمن1387
موضوع: خاطرات دانشگاه

تو حیاط دانشگاه داشتم دنبال استاد میدویدم تا بتونم این 3 واحد و یه جوری ماست مالیش کنم. رفتم جلو گفتم: استاد سلام! یه عرضی داشتم. استاد با یه چهره برافروخته گفت چی میخوای پسرجان؟ من یه جلسه مهم دارم! هنوز اولین کلمه از دهنم در نیموده بود که استاد گفت: دیگه نمی تونم تحمل کنم این کیف و جزوه رو بگیر، گلاب به روت من میرم دستشویی الان برمیگردم، جایی نریا!!!


3:50 PM |
شنبه 16 آذر1387
موضوع: خاطرات دانشگاه
» آخرین مطالب دوستان (Google Reader)