در گيرودار بيغوله هاي نياز غرق مي شود، پري رو سياه قصه ام، من امشب قصه مي گويم براي فرشته هايي كه دنيا را ندارند اما هميشه خواب خدا را مي بينند. ديروز پسري گوشه ديوار چشمان خواهرش را بلعيد تا مبادا تكه ناني را ببيند كه ساعت ها پسرك نقشه كشيده بود براي خوردنش. در گوشه ديگر پدري در چارچوب خانه كاغذيش اشكها ريخت. در گوش هايي كه هرگز نخواهند شنيد، آنهايي كه در اپراي سنگين نيايش تنها به ظرافتي مي انديشند براي لمس كردن، پدر سيگارها فرياد مي زد: اين تنها شعلهاي بود كه ديگران را مي سوزاند و دخترك را گرم مي كرد. نمي دانم شايد احساس را آب برده كه زمين اينگونه عاري است از خيال. اين بي كسيها زماني در حجم سياه مذهب شكل گرفتند، در لابلاي موهاي بلندي كه تقدس معنا گرفت و شد معياري براي سنجش آدميت. كوفتند و كوفتند دستهاي خالي را بر سرهاي پري كه مي بايد سكوت كنند. بايد جسد خواهراشان را از ننگ بي ناموسي ها دفن كنند. در اين قصه بي پايان گوشه هايي است كه از قصه مي كشد احساس را و عجيب خالي است جاي آينهاي كه بتوان با آن تمام دنيا را ديد. چشم ها را مي گشايم، اينجا غوغاست، محشر است، كسي نمي بيند خود را و نمي شناسد پهناي صورتش را. مرا پيدا كن، خود را پيدا كن و اگر توانستي خدا را هم پيدا كن!
نگار اخوان - نشريه پرنيان دانشگاه پيام نور مشهد
1:30 PM |
شنبه 25 اسفند1386
موضوع: متن ادبی





